مقاله یاد گار پروفسور پوپ افرای برگ چناری چاپ شده درروزنامه اصفهان زیبا 26مهر96ص14

خرید بک لینک

خستگی روزانه و یکنواختی زندگی برای سیروسیاحت و تفریح جهت تغییر آب و هوا از خانه بیرون زدم و در پی لحظاتی شاد و دیدار با مردم عزیز و هنرپرور شهرم به سمت پل خواجو روانه شدم تا با موسیقی آب هایی گه در دهنه ها حرکت داشت وتمام خاطراتم از آنجا شروع می شد در آنجا با "سرو خواجو" ملاقات و دیداری تازه کنم. اندکی به صدای آواز خوانان سنتی گوش دهم، کمی با چکاوکان حال کنم ولی در راه بسی منظره ها ی ناخوشایند از قبیل زباله هایی که تقریبا در همه جا رها شده بود و مرتب به چشم می خورد تا لیوان بستنی که از یک اتومبیل به بیرون پرتاب می شد. راننده ای که پشت چراغ خطر توقف نمی کرد و تخلف را زرنگی محسوب می کرد. راننده دیگری که به هنگام عبورم از عرض خیابان با شدت پا هایم را نشانه رفته سپر اتومبیلش را تا چند سانتیمتری پاهای من هدایت می کرد تا مرا بترساند و نا چار شوم دوان دوان بقیه مسیر را طی کنم بدون توجه به سن و سال من بیچاره و یا درد احتمالی که در پاهایم داشتم که توان دویدن را از من گرفته بود یا هرکس دیگری به دلیل دیگر نمی توانست بدود چه قدر چندش آور بود خلاصه همه چیز دل را می آزرد بسی شگنجه شدم تا بلاخره به پل نزدیک شدم ولی هنگامی که پای در پله های پل خواجو گذاشتم و از آن به زیر آمدم هرچند قبلا شنیده بودم بعلت بسته شدن آب آنجا به کویری خشک تبدیل شده اما باورم نمی شد با چنین صحنه ای درد ناک روبرو شوم باورکنید سنگهایی که گریه می کردند و شیرهایی که نعره نمی کشیدند چکاوکانی که نمیخواندند سروهای بلندی که دیگرنمی رقصیدند و درختانی که زرد و بی روح بودند همه و همه ایستاده آدمیانی که درگذر بودند را نظاره ونفرین می کردند گویا از ما می پرسیدند کدام مدیریتی ما را به این روز انداخته است؟ استاندار؟ فرماندار؟ شهردار؟ نمایندگان مجلس؟ رئیس جمهور؟و... بالاخره کی؟

شاید همه!

و من جوابی برای این سوال نداشتم!!

به چشم خود می دیدم بیدهایی که سر به زیر افکنده بودند و اصلا حالشان خوب نبود برگ هایشان زرد و افسرده بود وقتی از آنان سوال کردم چه بر سر تان آمده است با هم به نجوا به زبان دل گفتند خجالت می کشیم!!!

گفتم از چی؟

گفتند خجالت می کشیم بگوییم اینان که چنین بر ما روا داشتند همشهری ما بودند.

درختان سروی که سر بر آسمان می خراشیدند. دستان خود را بلند کرده به سوی آسمان نفرین می نمودند آن هم بر ظالمانی که روستاییان پایین دستی را بیکار و زمینشان را تبدیل به کویر نموده بودند.

همان هایی که در اعتراض با تراکتورشان کسی جواب گویشان نبود و به جز ضرب و شتم و کتک چیزی نسیبشان نشد.

انگار همه چیز علیه آن مسئولان شهادت می داد. این حکایت آنقدر دلم را به درد آورد که تصمیم گرفتم آنجا را ترک کنم تا از این غم رهایی و خلاصی جویم به سمت پل بزرگمهر به راه افتادم تا اینکه کنار زاینده رود خشک کمی پیاده روی کنم .

بر سر مزار پروفسور پوپ رسیدم سخت باعث تعجبم شد او هم می گریست و با همسر خود نجوا می کرد. به او می گفت یادت هست که از استرالیا درختانی را آوردم که هریک برابر هفت چنار سایه اندازی داشت. افرای برک چناری که از آنجا آوردم و در بیشه ها و خانه های دوستانم کاشتم یکی هم جهت نمونه درخانه مرحوم مثقالی و مرحوم سرهنگ و دیگران نشاندم تا چناچه با آب و هوای اصفهان و شاید تمام ایران سازگار در آید همه جا را پر از این نوع درختان کنم که هزینه کمتری صرف شود و نسبت به کاشت و داشت چنارها و صنوبرها مقرون به صرفه تر باشد و باعث فضاهای سبز بیشتر و بیشمار گردد و باعث آبادانی بیشتر باغ ها و بیشه های اصفهان بلکه ایران شود. نجوایی غریبی سر داده بودند و من تحت تاثیر این نجوا، اشک برگونه هایم چون مرواریدی غلطان بر دامنم می ریخت. به چشمان خود می دیدم چگونه چمن ها با من هم نوا بودند و قطره قطره اشگشان بر زمین می ریخت و گلهای اطراف دهان گشوده اظهار تشنگی می کردند آنهم نیاز به قطره ای آبی که آن جا یافت نمی شد. بله دهان باز کرده بودندوآب می طلبیدند. همه پژ مرده بودند رفتم تا ازاین غم نیز نجات یابم کمی جلوتر چشمم به درختی افتاد که بر این گفته ها شهادت می داد درخت افرای برگ چناری تنها درخت باقیمانده که به دست پروفسور پوپ گاشته شده بود این درخت به درستی برابر چندین چنار یا صنوبر سایه افکنده بود و شاخه هایش دستانی برکردن طبیعت انداخته بودند و گاه گاه اطرافیانش را نوازش می کرد هر ازگاهی باد تخمکی را از آن رها به زیر می افکند که مثل فرشتکان دو بال داشت درست مثل شاپرک ها بود وقتی از آن جدا می شد گویا پروانه ای بود که رقص کنان، به همان زیبایی می چرخید و بر زمین که می رسید مثل مته ای سوراخی در دل زمین باز می کرد و در آن می خزید تا از درد تشنگی به گوش زمین شکایت کند یا درد دل گوید می رفت تا بار ور شود شاید بتواند آرزوی آن بزرگ مرد پارسی دوست را بر آورده سازد و به نهالی یا درختی تنومند چون مادرش که در آنجا غریب و افسرده افتاده بود رش کند وسایه افکند.

این تنها درخت مظلومی نبود که درگوشه ای از چمن ها کمی بالاتر از مزار آن دو بزرگ علیرغم همه اتهاماتی که به آنان زدندتشنگی می کشیدند.اما آن دو که ملیت آمریکایی خود را رها و به ملیت ایرانی پیوسته بودند و به ایرانی بودن خود افتخار داشتند. هرگز قلم، جز برای ایران نفرسودند؛ این درخت که در سمت چپ چمن ها به سمت پیاده رو قد کشیده بود و تنهای تنها بر تارک پارک می درخشید با ما سخن بسیار داشت! ناله های زار داشت!

نجواهایش مرا سخت می آزرد. بسیار از تشنگی نالید و از بی آبی زنده رود شکایت ها داشت براستی با خود می اندیشیدم! فرق بین آن مرد و زن آمریکایی نژاد که بیگانه (البته از نظر ما) بودند با خودی ها که این گونه بر ما روا داشتند چه بود؟ و در چیست؟ همان وقت تکه سنگ هایی که در اطراف آن درخت پراکنده بود به دست خود دور آن گذاشتم تا مقدار بیشتری آب در حوز چه اطراف آن جمع شده،بیشتر بماند و از طرفی وجه تمایزی با دیگر درختان داشته باشد تا هرکس به آن جا پای گذارد یا گذرش افتد از خود بپرسد فرق این درخت با بقیه درختان پارک چیست؟ که دور آن سنگ چین شده است !؟ در روزهای بعد که سری به آن درخت می زدم خوشبختانه با چند تن عوامل شهرداری روبرو شدم خواهش و تمنا از مسئولین فضای سبز و مهندسین داشتم واز آن ها خواستم کار سنگ چین را تمام کنند و هنگامی که داستان پیدایش این درخت را برایشان بیان می کردم سخت متاثر می شدند وتحت تاثیر واقع می شد. آن ها سنگ چین فعلی را در اطراف آن ایجاد و به دست آن عزیزان کامل شد که هم اکنون هویداست.

بله خودی ها تمام هم و غم خود را به کار گرفته تا زاینده رود را بخشکانند و او از استرالیا برای ایران درخت می آورد تا سبزترش کند راستی کدام یک خائن اند قضاوت با شماست؟؟؟؟؟

+ نوشته شده توسط سید علی آکوچکیان در پنجشنبه ۲۷ مهر ۱۳۹۶ و ساعت 7:17 |
مختصری در مورد غزل 453حافظ...

ما را در سایت مختصری در مورد غزل 453حافظ دنبال می‌کنید

برچسب: پروفسور,درروزنامه, نویسنده: بازدید: 122 تاريخ: دوشنبه 8 آبان 1396 ساعت: 10:26

صفحه بندی